منوچهر خان حكيم

126

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

گفت : مگر دشمن بر سر ختا آمده است ؟ گفتند : نه ، صلصال خان ختا را به چهار بلوك منقسم نموده است و از هر بلوكى هفتصد هزار كس‌اند و هر سه ماه از يك بلوك كشيك مىگيرد . محمد متعجب شد . بعد از آن كمندهاى قرق را ديد كه كشيده‌اند تا بر در دروازه از يكى پرسيد كه : اين كمند از چه سبب كشيده‌اند ؟ گفت حالا دويست سال است كه صلصال خان پادشاه شهر ختا است و اين دشت را قرق نموده است . قدم هيچ‌كس در اين عهد بعيد بر آن جانب كمندها نرسيده است . آهوان اين دشت نافهء مشك مىاندازند و چون وقت انداختن نافهء ايشان مىشود ، صلصال چارصد نفر پوست‌پوش دارد ، همه به ميان جلد آهو مىروند و هر آهويى كه مىخواهد نافه بيندازد كارد مىرانند و آن نافه را مىبرند و آن مشك‌هاى خاصه از جهت سلطان است . آن مشكى كه سوداگران به اطراف مىبرند ، مشكى است كه آهو خودبه‌خود انداخته است و چند مرتبه برف و باران خورده و بوى آن زايل شده ؛ بعضى درويشان « 1 » ختا به صحرا مىروند آن را برداشته به شهر آورده ، به سوداگران مىفروشند . چون محمد اين سخن را استماع نمود ، با خود گفت چه كسى به اين آهوان حربه نيفكنده است ، شكار خوب مىتوان كرد . پس شمشير كشيده طناب قرق را بريده و مركب را به قرقگاه صلصال راند ، با جمعى به صيد افكندن مشغول شدند و آهو [ ى ] بىنهايت را بالاى هم ريختند . اما چون گريخته‌هاى صيّاد ، خبر به صلصال رسانيدند كه صياد كشته شده است ، صلصال در غضب شد و گفت : بنده‌زاده‌هاى مرا ببينيد كه چگونه بىادبى مىنمايند ، اكنون دلاورى مىخواهم كه لشكرى برداشته هرجا ايلچى اسكندر را ببيند ( 78 ) سرش را از قلعهء تن جدا كرده پيش من بيارد و تمام اموال او را غارت نمايد ، كه از جملهء فرزندان او كه يكى را دال ابن صلصال مىگفتند ، از جاى خود برخاست و قبول آن خدمت نمود و با دوازده هزار كس به جنگ محمد روان شد . اما محمد شيرزاد از شكار افكندن مىخواست كه به آرامگاه رفته ، كبابى مهيّا نمايد كه از جانب دروازهء ختا گرد شد . دال ابن صلصال رسيد و قرق پدر را ملاحظه نمود ، دست به تيغ كرده روى به محمد آورد

--> ( 1 ) . درويشان : فقيران .